فرشته کوچولو
در تاریخ 18آذر1386 در یک روز سرد پاییزی من از پیش دوستام که اونا هم مثل من فرشته بودن خداحافظی کردم و از اسمونا به زمین اومدم اولش میترسیدم که نکنه اینجا بهم سخت بگذره ، آخه خدای مهربون هیچ وقت نمیذاشت ما فرشته کوچولوهاش کوچکترین ناراحتی ای حس کنیم واسه همین نگران بودم که من به این کوچکی چطور میتونم بدون هیچ کمکی در انجا زندگی کنم؟از خدا پرسیدم: خدایا چطور با ناتوانی بدون هیچ کمکی در دنیا زندگی کنم؟، خدای مهربون پاسخ داد : از میان تعداد زیادی از فرشتگان من یکی رو برای تو در نظر گرفته ام او نه ماه است در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد....
نویسنده :
مامان سوده
15:39












