الینا خانم بزرگ شده
عزیزکم: میخوام از خاطرات بزرگتر شدنت بگم اینکه خیلی شیرین وبانمک بودی وهمه دوسِت داشتن من تو تولد 6سالگیم یه لباس عروس داشتم که یادگاری نگهش داشته بودم همیشه تو اونو میپوشیدی ویه دسته گل تو دستت میگرفتی فکرمیکردی عروسی اگه کسی ازکسی میپرسید عروسی کیه میگفتی عروسی منه خلاصه همه فکروذکرت عروس شدن بود عزیزم برات دعا میکنم به موقعش هم عروس بشی هم خوشبخت
تا یه آهنگ میشنیدی شروع میکردی به رقصیدن مخصوصا رقص عربی روخیلی خوب بلد بودی هروقت خاله ها دورهم جمع میشدن آهنگ میذاشتن توهم واسشون
میرقصیدی هروقت میخواستیم بریم بیرون بدومیومدی پیشم میگفتی سوده منم خوشگل کن و وای به حال روزی که چشمت به لوازم آرایش می افتاد دخل همشونو می آوردی مخصوصا عاشق رُژ زدن بودی
شیطونکم:تا3سالگیت دیوارای خونه مامان جون لوازم آرایشش وسایل اتاق علی حتی لپ تاپ سینا که یه بار 10تا از دکمه هاش رو در آورده بودی هیچ کدوم از شیطونیات دراَمان نبودن.همیشه تاباباجون ازسرکارمیرسیدازش آدامس میخواستی ووقتی همکه میرفتیم مغازه میگفتی آدامس باباجونی میخوام.کارتون نگاه کردنوخیلی دوست داشتی مثل گارفیلد مستربیین باربی و.... امابعضی موقعها یه کارتونو8بارنگاه میکردی ومامانویکم عصبانی میکردی.البته اینم بگم که خیلی لجبازویک دنده بودی ومیخواستی حتماکاریوکه میخوای انجام بدی عشق من. دوست داشتی ازخاطرات دنیااومدنت واست بگم میگفتی:"سوده بگوآگای دُتُر شکمتوپاره کرد اومدم ازدینا؟"
فرشته مامان: وقتی که یکم بزرگترشدی یعنی3سالگیت به بعد مستقل ترشدی ودوست داشتی بیشترکاراتوخودت انجام بدی مثل حموم کردن پوشیدن لباسات و..... کم کم بازیهات هم عوض شده بود تازه خاله بازی آشپزی باقابلمه هات مامان شدن واسه عروسکات وقایم باشک یادگرفته بودی.البته هنوز هم نمیتونستی ق رو تلفظ کنی وگ میگفتی مثل :گورباگه گِلگِلَک مَگازه نازنینم:اینوبدون که مامان عاشقته وهرکاری واسه خوشبختیت میکنه


الینا خانم بزرگ شده
